مرثیه

نه من ای ناکس ملعون پسر پیغمبرم

باشم انسان بنمودند تنم را بی سر

پاره شدپیکرم از ضربت تیغ و خنجر

دیگر از کشته چه خواهی تو ایا کمتر

ساربان من پسر فاطمه ام ای کافر

مرثیه

ای آن که به گِل، گُل چمن پوشیدی

در زیر زمین مشک ختن پوشیدی

دی از سر ناز پیرهن پوشیدی

و امروز به خاک در، کفن پوشیدی

مرثیه

مباد گوئی که بُد خرابه مأوای ما

مباد گوئی که بُد خاک سیه جای ما

نظاره گر شامیان بهر تماشای ما

شکسته گردد دل حسین ز عنوان ما

مرثیه

میا در کوفه می افتد علم از دست عباست

چو من افتی حسین جان اندر این دام بلا امشب

میا در کوفه میگردی غریب و بیکس و تنها

منم هستم غریب این دیار پر بلا امشب

اگر زینب بیاید کربلا گردد اسیر کین

چو من گشتم اسیر این گروه اشقیا امشب

مباح است نیری خون غریبان گر در این کوفه

که مسلم را نمایند سنگ سار از خانه ها امشب

مرثیه

بگو باد صبا بر حامی آل عبا امشب

سلامی نزد او از مسلم بی افسر با امشب

پیام من رسان و شرح حال کوفیان برگو

که این امت شکستند شیشه عهد و وفا امشب

همین مردم که بوسیدند اول دست مسلم را

نمایند سنگ باران از سر هر بام ها امشب

چگویم از غریبی رفت طفلان و شدم تنها

به خود نالم و یا بر کودکان بینوا امشب

چه سازم بارها نیمه شب ز در و سرگردان

نهم سر به سر دیوارها نی آشنا امشب

صبا برگو حسین را الامان زین خلق بی ایمان

گرفتارم بدام کوفیان بی حیا امشب

میا در کوفه ای جان پسر عم هر چه توانی

که دارم یک دلی پر خون از این قوم دغا امشب

اگر آیی کوفه اکبر از لیلا جدا گردد

منم از طفلهای خویشتن گشتم جدا امشب

مرثیه

مصیبت روز عاشورا

چون حسین ابن علی کشته شد از تیغ و سنان

مانده در روی زمین پیکر پاکش عریان

از غمش جن و ملک داشت بدل آه وفغان

اهل بیتش همه از جور عدو ناله کنان

خصم در هلهله و قتل حسین خرم شاد

آل طاها همه در غصه و آه و فریاد

بزدند آتش کین بر خیمه خسرودین

بامر سعد ستم گستر دور از آئین

شعله آتش بر گنبد دوار رسید

کمر پیر فلک از غم این درد خمید

دست یغما بگشودند همه لشکریان

رفت غارت همه اسباب شه تشنه لبان

آنچه در قسمت هر کس بیافتاد ببرد

حرمت آل علی را بجوی کس نشمرد

مرثیه

یا رسول الله امان از امت بیدادگر

هیچ میدانی چه کردند با من از بعدت پدر

یا رسو ل الله نمودند غصب حقم این گروه

روز شب دارم ز ظلم این جماعت چشم تر

عارضم بیکی پدر از سیلی اعدادبین

هست زهرایت پریشان از غمت شام و سحر

تا تو بودی عزتم بود است ای باب گرام

تا تو رفتی شد انیسم دیدگان بر مطر

یا رسول الله بعد از تو گروه بی حیا

ظلمها کردند چندان با من بی بال وپر

بر زدند آتش بباب خانه ام قوم عدو

بود جایت خالی آندم تا ببینی دخترت

نیم جانی داشت در تن ای امین دادگر

گشته ام دلگیر از این دوره ناپایدار

زندگی دیگر نمی خواهم من خونین جگر

بس که کردم از فراقت گریه من روز شبان

بس که مژگان ز هجرت ریخته خون از بصر

قوت من اشک روان گردید هر شام و سحر

تنگ دل از من شدند اهل مدینه سر بسر

من هم ای بابا شدم بی زار از این مردمان

خواهم از حق تا بگیرد جان زارم ای پدر

دهر دون با من ره و رسم عداوت را گشود

خیره گردیده است بر من روزگار بد یسر

مرثیه

خیز علی جان نگر باب دل افکار خویش

بر سر نعشت مکان کرده بحال پریش

عالم و آفاق را ز ناله اش کرده ریش

نگر ز داغت کنون قد کمانم علی

مرثیه

خبرنداری پدر چسان که زاری کنان

نشسته پهلوی تو زغم بود مو کنان

زدیده افشان کند ژاله برخ هرزمان

نظر نما یکدمی حال اسیران تو

مرثیه

من که مجروح ز تیغ ستم عدوانم

سیل خون پیکر من بین که چسان غلطانم

در تف دشت بلا با همه یارانم

ای لعین رحم نما بر من زار مضطر

ساربان من پسر فاطمه ام ای کافر

مرثیه

ز جای خیز ای پدر حال غریبان ببین

بچنگ قوم دغا شکسته بالان ببین

به قید بند عدو چه خردسالان ببین

بسوی کوفه سفرکنند طفلان تو

مرثیه

دست من دست خدا باشد ایا کافر کیش

قلب زهرا شود از این عملت زار و پریش

مزن ای شوم ستمگر بدل زارم نیش

نیست یک جای درستی به تنم ای ابتر

مرثیه

بی سبب کرده مرا زاده مرجانه قتیل

بی جهت کرده انداین قوم مرا خوار و ذلیل

اهل بیتم همه با درد و غم و آه و عویل

سوخت از ماتم من اهل دو عالم یکسر

ساربان من پسر فاطمه ام ای کافر

مرثیه

چشمۀ خور در فلک چارمین

سوخت ز داغ دل ام البنین

آه دل پرده نشین حیا

برده دل از عیسی گردون نشین

دامنش از لخت جگر لاله زار

خون دل و دیده روان ز آستین

مرغ دلش زار چه مرغ هزار

داده ز کف چار جوان گزین

اربعه مثل نسور الربی

سدره نشین از غمشان آتشین

کعبۀ توحید از آن چار تن

یافت زهر ناحیه رکنی رکین

قائمۀ عرش از ایشان بپای

قاعدۀ عدل از آنها متین

نغمۀ داودی بانوی دهر

کرده بسی آب دل آهنین

زهره ز ساز غم او نوحه گر

مویه کنان موی کنان حور عین

یاد ابوالفضل که سر حلقه بود

بود در آن حلقۀ ماتم نگین

اشکفشان سوخته جان همچو شمع

با غم آن شاهد زیبا قرین

ناله و فریاد جهان سوز او

لرزه در افکنده بعرش برین

کای قد و بالای دلآرای تو

در چمن ناز بسی نازنین

غرۀ غرای تو الله نور

نقش نخستین کتاب مبین

طرۀ زیبای تو سرو قدم

غیب مصون در خم او چین چین

همت والای تو بیرون ز وهم

خلوت ادنای تو در صدر زین

رفتی و از گلشن یاسین برفت

نوگلی از شاخ گل یاسمین

رفتی و رفت از افق معدلت

یکفلکی مبر رخ و مه جبین

کعبه فرو ریخت چه آسیب دید

رکن یمانی ز شمال و یمین

ریخت چه بال و پر آن شاهباز

سوخت ز غم شهپر روح الامین

آه از آن سینۀ سینا مثال

داد ز بیدادی پیکان کین

طور تجلای الهی شکافت

سر انا الله بخون شد دفین

تیر کمانخانۀ بیداد زد

دیدۀ حق بین ترا از کمین

عقل رزین تاب تحمل نداشت

آنچه تو دیدی ز عمود و زین

عاقبت از مشرق زین شد نگون

مهر جهانتاب بروی زمین

خرمن عمرم همه بر باد شد

میوۀ دل طعمۀ هر خوشه چین

صبح من و شام غریبان سیاه

روز من امروز چه روز پسین

چار جوان بود مرا دلفروز

و الیوم أصبحت و لا من بنین

لا خیر فی الحیاه من بعدهم

فکلهم أمسی صریعاً طعین

خون بشو ایدل که جگرگوشگان

قد واصلو الموت بقطع الوتین

نام جوان مادر گیتی مبر

تذکرینی بلیوث العرین

چونکه دگر نیست جوانی مرا

لا تدعونی ویک ام البنین

مفتقر از نالۀ بانوی دهر

عالمیان تا بقیامت غمین

مرثیه

نه عرب باشی من هم که قریشی نسبم

بود جد من احمد نه من آخر عربم

آب مهریه زهرا ز چه من تشنه لبم

قطره آب رسان بر لبم ای بی پروا

مرثیه

هیچ دانی چه مکانی تو مکان ساخته

پای با چکمه سر سینه من تاخته

من ندانی به ثریا شرر انداخته

ظالم این مخزن اسرار خدا هست خدا

مرثیه

بسته بودم بهوای گل روی تو دلم

لیک صیاد اجل حرکت متعجل کرد

بین علی را ز غمت ناله نماید چه هزار

دارد افسوس که این سرو قدت در گل کرد

روز شب میزنم از درد فراقت فریاد

چه کنم نقش تو در خانه دل منزل کرد

روزگاری بتو دل بستگیم زهرا بود

کی شود حب تو یکباره برون از دل کرد

کی کمانم تو روی زیر گل ای ماه عذار

عجب از کید فلک نقش عمل زایل کرد

مرثیه

گفت مسلم اولین سردارجان بازان منم

درره جانان منم

درخورجام شهادت بالب عطشان منم

بنده یزدان منم

نایب سلطان دین شاهنشه دوران حسین

پادشاه عالمین

میروسردارشجاع خسروخوبان منم

عازم میدان منم

مسلم ابی عم خاصی آل عبا

نورچشم مرتضی

اندراین کوفه بدام لشکرعدوان منم

بادوصدافغان منم

آنکه اول شد روان درکوفه ازنزدحسین

هردم تیروسنین

آنکه اول جان برآهش میکندقربان منم

اندرین میدان منم

مرثیه

آخر ای ظالم بی دین جگرم خون کردی

هر دو دستان من از بند بیرون کردی

ز این عزا غم بدل فاطمه افزون کردی

عاصی زار کند خاک دو عالم بر سر

ساربان من پسر فاطمه ام ای کافر

مرثیه

خیمه بی یار هم کوفته ام در برت

مکان علی جان نگر نموده ام بر سرت

عاصی قربان آن طره از خون ترت

از غم تو روز شب اشک فشانم علی

مرثیه

فلک ز کشتن اکبر فزوده داغم را

نموده کور اگر آسمان چراغم را

مرا رسان ز برای خدا به بالینش

که وقت مرگ ببندم دو چشم حق‌بینش

به سوی خیمه رسانم قد رسایش را

کشم ز مهر سوی قبله دست و پایش را

رسید وقت ز فاق یگانه فرزندم

به خیمه حجله شادی برای او بندم

نموده است ز خون گلو خضابش را

به حجله رفته ببوسد دو دست بابش را

ز بس که واقعه کربلا غم‌انگیز است

همیشه دیده ز غصه خونریز است

مرثیه

ای پدر جان بعد تو گشتیم ما بی اعتبار

در کف قوم جفا جو جملگی خوار و فگار

اندر این وادی گرفتاریم ما با حال زار

ما ندیده ایم اندر کف دو نان گرفتار این زمان

مرثیه

نیست کسی حامی بیچارگان آنچنان

زار و گرفتار نگر کودکان آنچنان

خیز از این مهلکه ما را رهان الامان

جمله گرفتاربا آه و فغان یاحسین

از چه فتادی تو بخاک سیاه یاحسین

مرثیه

مباد در نزد باب شکوه زمین سر کنی

ز قلت آب و نان چشم سیه تر کنی

برادرم را ز من فسرده خاطر کنی

پُرست از درد غم قلب پریشان تو

مرثیه

علی جان خانه عمر را کردی خراب آخر

ز داغت ای پسر کردی دل لیلا کباب آخر

چه سازم از فراقت بعد از این اندر شب و روزان

بگیرم با که انس ای ماه من بر گو جواب آخر

عجب کردی تلافی زحمت شبهای تارم را

عجب ای نوگلم بگرفته ام از تو گلاب آخر

هلا لا خوش رسیدی نیمه با آن طلعت رخشان

غروبت زود بود اندر محاق ای ماهتاب آخر

زدی یک جلوهٔ از غمزده ات بردی دل عالم

بیفکندی بروی عارضت از چه نقاب آخر

جهان را از کمان ابروان یکسر نشان کردی

زدی بر قلب لیلا تیر خود را بی حساب آخر

هزاران حیف از قد چو سرو و عارض ما هست

دریغا زود گردیدی شهید اندر شباب آخر

پسر جان خوابگاهت بود روی فرش دیبائی

کنون بینم که فرش خواب تو گشته تراب آخر

عزیز من چرا از مادرت قطع نظر کردی

چرا در این زمین پر فتن رفتی بخواب آخر

ز جا خیز و بزخم رأس تو ای نوگل مادر

گذارم رحمی این لحظه با چشم پر آب آخر

نخوابیدم سر گهواره ات شب تا سحر جانا

بسی خواندم برای تو علی جان ذکر خواب آخر

امیدم بود چینم بزم شادی از برای تو

ندانستم اجل در قصد تو جانا کمین کرده

ندانستم که سازد کربلا قلبم کباب آخر

فدای کاکل آلوده در خونت شود لیلا

چرا گردیده لبهایت کبود از جرعه آب آخر

ببین از داغ تو عاصی نموده دیدگان دریا

نظر بنما باحوالش تو در روز حساب آخر

مرثیه

فلک کردی خراب از کید توعالم پریشان شد

گرفتی تنگ ره را آنچنان بر سبط پیغمبر

که عرش اعظم از تدبیر تو چون بید لرزان شد

شدی بر کام پورزاده سفیانی بی دین

ولی حق ز جورت روز و شب در آه و افغان شد

نمودی تیره بر چشم حسین این صبح صادق را

بسان طاهر بشکسته پر افتان و خیزان شد

تمام وحشی و طیر هر یک بسامانش سری دارند

مگر فرزند زهرا ای فلک بی سر و سامان شد

کشانی که حسین را در حریم خواص ربانی

به قصد قتل شد جمعی روان با تیغ بران شد

برای طوف حج چون شد روان آن آیه رحمت

ز نیرنگ فلک غافل چه آن سلطان خوبان شد

سپس دید آنکه خونش اندر آن وادی همی ریزد

روان گردید ز آن وادی ز دیده اشک ریزان شد

عجب از گردش ایام و چرخ واژگون سیرت

چه ظلمی ز اشقیا بر آل پیغمبر نمایان شد

کسی کو بود صاحب خانه گوش ای دوستان دارید

برونش کرد کافر دو سمت دشت و هامونش

ز کینه قوم دون نگذاشتند آن شاه دلخون را

کند اعمال حج اتمام قلب وی هراسان شد

برون شد از مقام قرب تو در هشت ذیحجه

بسوی نینوا با جمله اعوان و یاران شد

مرثیه

گفت مسلم احبر تو با خاتم پیغمبران

ای حزین ناتوان

روز محشر شافعت در عهد این پیمان منم

از سر احسان منم

نیری از مدح مسلم کی فرو بندد ز جان

در ردیف شیعیان

گوید اندر ماتمت با دیده گریان منم

با چنین عصیان منم

مرثیه

ای پدر گردم فدای این تن صد پاره تو

بین پدرجان دختر بی یاور و بی یار تو

گو چه شد بابا سرت کو صفحه گلزار تو

کاین چنین افتادهٔ بی سر تو شاه جهان

در سر نعش پدر گفتا سکینه بافغان

خیز بنگر حال زارم ای شه در خون طپان

مرثیه

سهیل امشب میا بیرون الی صبح مادر اصغر

سر گهواره اصغر زند بر سینه و بر سر

برای آن سهیل خود شرر زد مستی داور

زند بوسه گلوی وی الی تا صبح گریان است

سهیل امشب میا بیرون که کلثوم بغم فرسا

برای حضرت عباس نموده دیدگان دریا

زند بوسه دو بازویش فکنده یک جهان غوغا

ز ماه عارضش تا صبح پریشان حال و نالانست

سهیل امشب میا بیرون که زینب با دل خسته

برای خسرو خوبان دل از این دهر بر بسته