مرثیه

فلک ز کشتن اکبر فزوده داغم را

نموده کور اگر آسمان چراغم را

مرا رسان ز برای خدا به بالینش

که وقت مرگ ببندم دو چشم حق‌بینش

به سوی خیمه رسانم قد رسایش را

کشم ز مهر سوی قبله دست و پایش را

رسید وقت ز فاق یگانه فرزندم

به خیمه حجله شادی برای او بندم

نموده است ز خون گلو خضابش را

به حجله رفته ببوسد دو دست بابش را

ز بس که واقعه کربلا غم‌انگیز است

همیشه دیده ز غصه خونریز است

مرثیه

فلک کردی خراب از کید توعالم پریشان شد

گرفتی تنگ ره را آنچنان بر سبط پیغمبر

که عرش اعظم از تدبیر تو چون بید لرزان شد

شدی بر کام پورزاده سفیانی بی دین

ولی حق ز جورت روز و شب در آه و افغان شد

نمودی تیره بر چشم حسین این صبح صادق را

بسان طاهر بشکسته پر افتان و خیزان شد

تمام وحشی و طیر هر یک بسامانش سری دارند

مگر فرزند زهرا ای فلک بی سر و سامان شد

کشانی که حسین را در حریم خواص ربانی

به قصد قتل شد جمعی روان با تیغ بران شد

برای طوف حج چون شد روان آن آیه رحمت

ز نیرنگ فلک غافل چه آن سلطان خوبان شد

سپس دید آنکه خونش اندر آن وادی همی ریزد

روان گردید ز آن وادی ز دیده اشک ریزان شد

عجب از گردش ایام و چرخ واژگون سیرت

چه ظلمی ز اشقیا بر آل پیغمبر نمایان شد

کسی کو بود صاحب خانه گوش ای دوستان دارید

برونش کرد کافر دو سمت دشت و هامونش

ز کینه قوم دون نگذاشتند آن شاه دلخون را

کند اعمال حج اتمام قلب وی هراسان شد

برون شد از مقام قرب تو در هشت ذیحجه

بسوی نینوا با جمله اعوان و یاران شد

مرثیه

عجب مرا پای بند دراین سفرکرده

چرا زطفلان خود صرفنظر کرده

گمانم ازما هم شها حذرکرده

بزینب یک نظرکن از کرم یا برادر

خیز نگرچشم ترم یا برادر

مرثیه

آخر ای ظالم بی دین جگرم خون کردی

هر دو دستان من از بند بیرون کردی

ز این عزا غم بدل فاطمه افزون کردی

عاصی زار کند خاک دو عالم بر سر

ساربان من پسر فاطمه ام ای کافر

مرثیه

خنجرت می نبرد خنجرم ای شمر دغا

شرم آهن کند از بوسه که فر الوراء

پی به پیچان و سرم را تو جداکن ز قفا

عاصیا نظم تو خون کرد دل خیرالنساء

مرثیه

گفت مسلم اولین سردارجان بازان منم

درره جانان منم

درخورجام شهادت بالب عطشان منم

بنده یزدان منم

نایب سلطان دین شاهنشه دوران حسین

پادشاه عالمین

میروسردارشجاع خسروخوبان منم

عازم میدان منم

مسلم ابی عم خاصی آل عبا

نورچشم مرتضی

اندراین کوفه بدام لشکرعدوان منم

بادوصدافغان منم

آنکه اول شد روان درکوفه ازنزدحسین

هردم تیروسنین

آنکه اول جان برآهش میکندقربان منم

اندرین میدان منم

مرثیه

گفت مسلم احبر تو با خاتم پیغمبران

ای حزین ناتوان

روز محشر شافعت در عهد این پیمان منم

از سر احسان منم

نیری از مدح مسلم کی فرو بندد ز جان

در ردیف شیعیان

گوید اندر ماتمت با دیده گریان منم

با چنین عصیان منم

مرثیه

میا در کوفه می افتد علم از دست عباست

چو من افتی حسین جان اندر این دام بلا امشب

میا در کوفه میگردی غریب و بیکس و تنها

منم هستم غریب این دیار پر بلا امشب

اگر زینب بیاید کربلا گردد اسیر کین

چو من گشتم اسیر این گروه اشقیا امشب

مباح است نیری خون غریبان گر در این کوفه

که مسلم را نمایند سنگ سار از خانه ها امشب

مرثیه

گریه نمایم به تن اطهرت یا سرت

یا به لب تشنه از خون ترت پیکرت

یا که به عباس و علی اکبرت اصغرت

درد تو بنمود دلم را تباه یا حسین

مرثیه

شمر چون بر سینه او جا نمود

دیده حق بین شه دین وانمود

قطره از آب تقاضا نمود

کرد چرا تشنه سروی جدا

کرب و بلا نور دو عینم کجاست

سید مظلوم حسینم کجاست

مرثیه

بنشین دربرم ای دخترک زار و پریش

قلبم از کینه این امت نادان شد ریش

آخر امر من است ایمه تابان زینب

مو پریشان زینب

مرثیه

من بقربان تو و موی سرت ای زینب

من بقربان تو وچشم ترت ای زینب

من ندانی که چه آید بسرت ای زینب

بصف ماریه از کینه عدوان زینب

مرثیه

خواهم این موی سرت شانه نمایم زار

بویم درد دلم خالی و گریم بسیار

از جفای فلک و کینه دوران زینب

مو پریشان زینب

مرثیه

خبرنداری پدر چسان که زاری کنان

نشسته پهلوی تو زغم بود مو کنان

زدیده افشان کند ژاله برخ هرزمان

نظر نما یکدمی حال اسیران تو

مرثیه

چسان بدست عدو مضطر شدند

زبیکسی هرکدام فسرده خاطرشدند

بریسمان ستم بسته سراسر شدند

ببین بحال دل زینب گریان تو

مرثیه

شد روان از خیمه بر چرخ بلند

خصم در غوغا و شه رفته ز هوش

کآمد او را نالۀ خواهر بگوش

کای امیر کاروان کربلا

کوفیان بر غارت ما زد صلا

دیده بگشا سیل لشگر بین بدشت

دستگیری کن که آب از سرگذشت

غنچه های بوستان بوتراب

رفت بر باد و گلستان شد خراب

شه چو بشنید این صدای جانگداز

غیرت الله چشم حق بین کرد باز

بی محابا رو سوی لشگر نهاد

پای رفتارش نماند و سر نهاد

چون نشست از پا خدیو مستطاب

کرد با کافردلان روی عتاب

کای گروه کفر کیش و بد نهاد

گر شما را نیست بیمی از معاد

هین بیاد آرید از احساب خویش

رسم احراز عرب گیرید پیش

خون من گر بر شما آمد مباح

نیست این مشت عقایل را جناح

باز گردید ای گروه عهد سست

هین فرو ریزید خون من نخست

شمر دون با خیل لشگر زان عتاب

کرد روی سوی خدیو مستطاب

شد فضال آسمان نیلی ز گرد

کس نشد واقف که او با شه چه کرد

کاخ گردون را چو خون از سرگذشت

فاش شد که خنجر از خنجر گذشت

از فلک بر سر زنان روح الامین

بر زمین آمد بصد شور و حنین

گاه بر چپ میدوید و گه براست

کای گروه این نور چشم مصطفی است

ایستاده بر سر اینک جدّ او

چشم حسرت بر نهال قدّ او

ترسم از آهی جهان بر هم زند

آتش اندر مزرغ آدم زند

ای ذبیح عشق ای زاد خلیل

ای فدایت صد هزاران جبرئیل

بی تو فرگاه نبوت شد بیاد

خاک عالم بر سر جبریل باد

بضعۀ زهرا بصد فریاد و آه

پابرهنه تاخت سوی حربگاه

دید جسمی در میان خون نگون

قاتلان آورده بر وی روز خون

غیرت الله نالۀ چون رعد کرد

تو ستاده میکنی بر وی نگاه

زان سپس با لشگر کین با عتاب

کرد آن بانوی باغیرت خطاب

کاین حسین است ای گروه بیوفا

وارث حیدر سلیل مصطفی

خون او خون خداوند ودود

گر نبود آنخون خداوندی نبود

مرثیه

نیست کسی حامی بیچارگان آنچنان

زار و گرفتار نگر کودکان آنچنان

خیز از این مهلکه ما را رهان الامان

جمله گرفتاربا آه و فغان یاحسین

از چه فتادی تو بخاک سیاه یاحسین

مرثیه

علی جان خانه عمر را کردی خراب آخر

ز داغت ای پسر کردی دل لیلا کباب آخر

چه سازم از فراقت بعد از این اندر شب و روزان

بگیرم با که انس ای ماه من بر گو جواب آخر

عجب کردی تلافی زحمت شبهای تارم را

عجب ای نوگلم بگرفته ام از تو گلاب آخر

هلا لا خوش رسیدی نیمه با آن طلعت رخشان

غروبت زود بود اندر محاق ای ماهتاب آخر

زدی یک جلوهٔ از غمزده ات بردی دل عالم

بیفکندی بروی عارضت از چه نقاب آخر

جهان را از کمان ابروان یکسر نشان کردی

زدی بر قلب لیلا تیر خود را بی حساب آخر

هزاران حیف از قد چو سرو و عارض ما هست

دریغا زود گردیدی شهید اندر شباب آخر

پسر جان خوابگاهت بود روی فرش دیبائی

کنون بینم که فرش خواب تو گشته تراب آخر

عزیز من چرا از مادرت قطع نظر کردی

چرا در این زمین پر فتن رفتی بخواب آخر

ز جا خیز و بزخم رأس تو ای نوگل مادر

گذارم رحمی این لحظه با چشم پر آب آخر

نخوابیدم سر گهواره ات شب تا سحر جانا

بسی خواندم برای تو علی جان ذکر خواب آخر

امیدم بود چینم بزم شادی از برای تو

ندانستم اجل در قصد تو جانا کمین کرده

ندانستم که سازد کربلا قلبم کباب آخر

فدای کاکل آلوده در خونت شود لیلا

چرا گردیده لبهایت کبود از جرعه آب آخر

ببین از داغ تو عاصی نموده دیدگان دریا

نظر بنما باحوالش تو در روز حساب آخر

مرثیه

ز جای خیز و نظر کن بچشمهای ترم

شکست مرگ تو ای نوجوان ز غم کمرم

شکفته زخم تنت همچو غنچه در گلزار

گل همیشه بهارم سری ز خاک بر آر

ز تیشه که بیفتاده سرو قامت تو

ز ضربتی که دو شق گشته فرق انور تو

گشای چشم و ببین دیده های گریانم

ز فرقت تو برون رفت روح از جانم

کدام ظالم بی دین ز تیشه بیداد

فکند قامت سروت چو شاخه شمشاد

ستاره سحر من غروب کردی زود

هنوز رفت غروب تو ای ستاره نبود

مرثیه

تو آن حسین نیستی ز بهر یک تار مو

چه شد جدا از سرت ز شانه ایماه رو

مادر زارت نمود ز غصه دل را رفو

چه پی فغانها کشیده مادرم یاحسین

خیز نگر چشم ترم یاحسین

مرثیه

ای برادر بنگر حال دل غمز دگان

ساختند از غم عالم و آدم نالان

خیز درخیمه برم پیکرت ای سرو روان

سوخت از غصه تواین دل بریانم اخی

مرثیه

خراب گردد پسر ز بعد تو روزگار

داغ تو دانی بماند به دهر دون یادگار

محو نخواهد شدن الی بیوم القرار

دریغ از زحمت روز و شبانم علی

مرثیه

یک جهان دشمن و من یک تن طفلان

کودکان تشنه هم منتظرند از پی آب

تو بخون خفته چه دلها ز عطش گشته کباب

سوخته ز آتش طفلان سرو سامان اخی

ای ابوالفضل ایا ماه درخشانم اخی

مرثیه

ای پدر جان بعد تو گشتیم ما بی اعتبار

در کف قوم جفا جو جملگی خوار و فگار

اندر این وادی گرفتاریم ما با حال زار

ما ندیده ایم اندر کف دو نان گرفتار این زمان

مرثیه

نه من ای ناکس ملعون پسر پیغمبرم

باشم انسان بنمودند تنم را بی سر

پاره شدپیکرم از ضربت تیغ و خنجر

دیگر از کشته چه خواهی تو ایا کمتر

ساربان من پسر فاطمه ام ای کافر

مرثیه

هیچ دانی چه مکانی تو مکان ساخته

پای با چکمه سر سینه من تاخته

من ندانی به ثریا شرر انداخته

ظالم این مخزن اسرار خدا هست خدا

مرثیه

یا رسول الله امان از امت بیدادگر

هیچ میدانی چه کردند با من از بعدت پدر

یا رسو ل الله نمودند غصب حقم این گروه

روز شب دارم ز ظلم این جماعت چشم تر

عارضم بیکی پدر از سیلی اعدادبین

هست زهرا یت پریشان از غمت شام و سحر

تا تو بودی عزتم بود است ای باب گرام

تا تو رفتی شد انیسم دیدگان بر مطر

یا رسول الله بعد از تو گروه بی حیا

ظلمها کردند چندان با من بی بال وپر

بر زدند آتش بباب خانه ام قوم عدو

بود جایت خال آندم تا ببینی دخترت

نیم جانی داشت در تن ای امین دادگر

گشته ام دلگیر از این دوره ناپایدار

زندگی دیگر نمی خواهم من خونین جگر

بس که کردم از فراقت گریه من روز شبان

بس که مژگان ز هجرت ریخته خون از بصر

قوت من اشک روان گردید هر شام و سحر

تنگ دل از من شدند اهل مدینه سر بسر

من هم ای بابا شدم بی زار از این مردمان

خواهم از حق تا بگیرد جان زارم ای پدر

دهر دون با من ره و رسم عداوت را گشود

خیره گردیده است بر من روزگار بد یسر

مرثیه

جز محبت به تو ای شوم جفاگر کردم

چه بدی با تو من بی کس مضطر کردم

من چه تقصیر بحق تو ستمگر کردم

تا که امروز بحقم بنمائی کیفر

مرثیه

دلم نیاید پدر ز تو شوم من جدا

ولی مرا چاره نباشد ای مه لقا

ز یاد من کی رود حکایتست یاابا

چه نقش بردل بود قصه سوزان تو

مرثیه

خواستم من تا ترا بینم بغربت مبتلا

راس تو درنوک نی عریان تنت در کربلا

اهل بیت تو اسیر کوفیان بی حیا

واقعا این سر که باشد زینب افسر یا حسین

شمس خاور یا حسین