إنّا إليه راجعون
پس عدم گردم، عدم چون ارغنون
گويدم: إنّا إليه راجعون
راجع آن باشد كه بازآيد به شهر
سوى وحدت، آيد از تفريق دهر
پس عدم گردم، عدم چون ارغنون
گويدم: إنّا إليه راجعون
راجع آن باشد كه بازآيد به شهر
سوى وحدت، آيد از تفريق دهر
آدمى مركب از دو اصل است: يكى روح و يكى كالبد، روح چون سوار است و كالبد چون مركب. و اين روح را در آخرت به واسطه كالبد حالتى است و بهشتى و دوزخى است. و وى را به سبب ذات خود نيز حالتى است، بىآنكه قالب را در آن شركتى بود. و وى را براى قالب نيز بهشتى و دوزخى است، و سعادتى و شقاوتى است. و ما نعيم و لذت دل را كه بىواسطه قالب باشد، نام، بهشت روحانى مىكنيم، و رنج و الم و شقاوت وى را كه بىقالب بود، آتش روحانى مىگوييم. اما بهشت و دوزخ كه قالب در ميان باشد، آن خود ظاهر است؛ و حاصل آن، انهار و اشجار و حور و قصور و مطعوم و مشروب و غير آن است، و حاصل دوزخ آتش و مار و كژدم و زقّوم و غير آن. و صفت اين هر دو در قرآن و اخبار مشهور است، و فهم همگنان آن را دريابد.
هر كه را باشد دهن تلخ از ملال
تلخ يابد لذت آب زلال
مرگ، نيستى اين هر دو عرض است، يا ضد. و در آفرينش دومين كه آن را «آخرت» خوانند، بارى تعالى هم در آن كالبد- بعد از آنكه پوسيده باشد، و از هم ريزيده- فراهم آورد. و هم در آن كالبد، حياتى و مردمى در او بيافريند؛ و وى همان مردم باشد كه اول بود. و اين گروه به چند قسمند: گروهى مىگويند كه: در آخرت مردم دو گروه باشند: بعضى نيكوكردار و بعضى بدكردار.آن كه نيكوكردار است، ثواب او هميشه باشد. و آن كه بدكردار است، عقوبت او هميشه باشد.
«صبر» را به نوعى ديگر تقسيم كردهاند:
- صبر لله
- صبر بالله
- صبر على الله
- صبر مع الله
- صبر عن الله.
«صبر» نيز سه درجه دارد:
أ. صبر و پايدارى در مقابل گناهان.
ب. صبر در انجام طاعات الهى
ت. صبر در برابر گرفتارى و بلايا.
فقر يعنى تهيدستى، تنگدستى و درويشى است و در عرفان صفت «عبد» است كه سالك عرفانى فقر محض خويش به خدايش را ادراك نموده و شناخته و باور دارد و لذا فانى در معبود شده و اوصاف و حتى وجود خويش را مرهون عنايت و مديون لطف خدا بداند و پير هرات «مقام فقر» را براساس سالكان طريق به سه درجه تقسيم نموده است:
أ. فقر وارستگان
ب. فقر به معناى بازگشت به گذشته خويش تا ارج و منزلت براى اعمال خويش قائل نشده، به خود بها نداده و دل نبستن به كمالات و مقامات خود.
ت. فقر عارفان كه دريافت بيچارگى خود، خود را در قبضه قدرت حق ديدن و درك و دريافت يگانگى و تجريد حق در همه شئون حيات خويش.
بطون سبعه به اعتبار باطن وجود انسان:
كه عبارتند از:
بطن نفس
بطن عقل
بطن قلب
بطن روح
بطن سر
بطن خفى
بطن أخفى
و امام ; در مصباح الهدايه سفرهاى چهارگانه «انسان به سوى خدا» را چنين ترسيم كردهاند و تقرير و تفسير خاص نسبت به آنها را ارائه كردهاند:
الف. سير از خلق به حق مقيد نه حق مطلق.
ب. سير از حق مقيد به حق مطلق.
ج. سير از حق به سوى خلق حقى به واسطه حق.
د. سير از خلقى كه همان حق است- يعنى از حق اعيان ثابته- به سوى خلق- يعنى به سوى اعيان خارجى- به وسيله حق- يعنى به وجود حقانى خودش.
از ديدگاه شيخ فريد الدين عطار نيشابورى «هفت مرحله» براى سير و سلوك عرفانى وجود دارد كه عبارتند از:
طلب: سالك در اين مرحله يكسره در جهد و جنب و جوش و صبر و بصيرت يا بيدارى و پايدارى از سوى سالك هماره وجود داشته و سالك هيچ آرامشى در اين مرحله ندارد.
عشق: در اين مرحله «عشق مدار» بوده و عقل حسابگر را رها مىكند و با نيروى عشق كه سوزنده، سازنده، و گدازنده است و حرارتبخش و سوزآفرين همه مشكلات و آسيبهاى سير و سلوك را تحمل مىنمايد و به پيش مىرود.
معرفت: سالك در اين مرحله در اثر مراقبت نفس و مواظبت بر طاعت الهى از جنبه خلقى و بشرى خويش فانى گشته و در معروف سلطان ازل مستغرق مىگردد و از تجليات اسمائى بهرهمند مىگردد و به «ولايت معنوى» نائل مىگردد.
استغفار: در اين مرحله سالك بر اثر رهايى از تعلقات و اعتباريات از وسائل مادى بىنياز شده و از تجليات صفاتى حضرت حق سبحانه بهرهور مىشود.
تجريد و توحيد: در اين مرحله سالك ماسواى الهى و كثرات عالم را مستهلك در ذات بىمثال الهى مىبيند و آفتاب درخشنده حق را پرتوافكن عالم آدم و جهان پيدا و پنهان مشاهده مىكند.
حيرت: سالك در اين مرحله از خويشتن و ماسواى خود يعنى آفاق و انفس غافل و بىخبر مىگردد و نمىداند كه باقىاند يا فانى؟ و قلب سالك محل بارقههاى اسرار و رموز الهى و رازهاى غيبى است و حقايق مرموز معنوى- بدون تصرف و خيال- بر زبانش جارى مىگردد.
فقر و فنا: در اين مرحله سالك به مقام تجلى ذاتى حق (مقام ولايت) دست يافته و تنها «هستى مطلق» و «وجود ناب» را شهود مىكند و به فناى مطلق مىرسد. اين مرحله «وحدت تام» الهى در فناى تام سالك به او رو مىآورد.
«مقام» حقيقتى است اكتسابى كه سالك با مجاهده و كوشش آن را به دست مىآورد و تحت اختيار و اراده سالك است كه آن را چنين تعريف كردهاند كه راه طلب و تحت قدم سالك است و بايد يكى يكى طى گردد و ابو نصر سراج در «اللمع» آن را «هفت عدد» مىداند كه عبارتند از:
توبه، ورع، زهد، فقر، صبر، توكل و رضا.
احمد غزالى در كتاب «بحر الحقيقه» سير و سلوك را در «هفت بحر» با چينش خاصى ارائه دادهاند كه عبارتند از:
بحر معرفت: معرفت و گوهر آن «يقين» است و اين معرفت عبارت است از غرق شدن عارف در وجود، جمال و كمال او.
بحر جلال: جلال و گوهر آن حيرت است.
بحر وحدانيت: كه گوهر آن حيات است.
بحر ربوبيت: كه گوهر آن بقاء است.
بحر الوهيت: كه جانمايه آن وصال است.
بحر جمال: كه جان و سرّ آن رعايت است (استغراق در لطافت و اضافت)
بحر مشاهد: كه گوهر آن «فقر» است.
چون آخرت تام الوجود است و صور اشباح و اجسام با آن كه عين حقايق موجود در عالم مادهاند و شيئيت هر شىء به صورت آن شىء است نه ماده آن، حى و زنده بلكه نفس حيات و علم و قدرتند و ابدان محشور در آخرت فقط از همين جهت با ابدان موجود در عالم دنيا و ماده متمايزند «وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ».
موت، عبارت است از رسيدن نفس به كمال لايق خود و انسلاخ از ماده و تجرد از جهات و احيان لازم ماده و اتصال به عالم برزخ و آخرت و نيل به فعليت منتظر از روح و نفس و خلع جلباب بدن مادى و قرار گرفتن در مقبره اعمال و افعال و مستقر شدن در عالم آخرت و غيب كه مقام فعليت روح باشد.
بار الها! من در بىنيازىام فقيرم، چگونه در نيازمندىام فقير نباشم؟!
معبودا! پس ما را از آنانى قرار ده كه ... براى مشاهدهات برگزيده، و روى و تمام وجودشان را تنها براى خويش قرار داده و دلشان را براى محبّتت فارغ نمودهاى.-
مبادا در برابر امتحانات و ناملايمات و روزگار هجران، از خود بى صبرى و عجز نشان دهى؛ زيرا حضرت دوست آنها را براى تكميل تو پيش مىآورد.
هركس به دنيا بنگرد، دنيا او را بينا مى سازد؛ و هركس به دنيا چشم بدوزد؛ دنيا او را كور نمايد. اما چه مىتوان كرد با فريبهاى آن؟ .
عالم طبيعت و جهان فانى گويا به نابودى و كينه توزى انسانها قد بر افراشته و نمى گذارد قدمى به طرف غرض غايى از خلقت كه براى آن خلق شدهاند، بر دارند، كه: «ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ.»: (و جنّ و انس را نيافريدم جز براى اينكه مرا بپرستند.)
اگر در طلب آب حياتى كه گفتهاند؛ خضر از آن زندگى و عمر طولانى و معنوى يافت، مىباشى، بايد بكوشى تا به منزلت فناى فى اللّه و بقاء باللّه راه يابى.
آنان كه طريقه بندگى و يا قرب و انس با حضرت حقّ سبحانه را اختيار نمودهاند، بعضى در ابتداء مستور و هشيارند، و بعضى مست و عاشق. در آخر كار بايد مست را از مستور باز شناخت.
روزگارى است كه ما را نگران مى دارى
مُخلِصان را نه به وضعِ دگران مى دارى
گوشه چشم رضايى به مَنَت باز نشد
اين چنين عزّتِ صاحب نظران مى دارى؟
نه گل از داغِ غمت رست نه بلبل در باغ
همه را نعره زنان، جامه دران مى دارى
چون تويى نرگس باغِ نظراى چشم وچراغ!
سر چرابر من دلخسته گران مى دارى؟
مرا مى بينى و هر دم زيادت مى كنى دردم
تو را مى بينم و ميلم زيادت مى شود هر دم
ز سامانم نمى پرسى، نمىدانم چه سر دارى
به درمانم نمى كوشى، نمىدانى مگر دردم
نه راى است اينكه اندازىّ مرا بر خاك و بگذارى
گذارى آر و بازم پرس، تا گرد سرت گردم
اگر فرهاد در عشق شيرين جان نداد، من نيز در برابر غم عشق تو جان نخواهم سپرد. چگونه مى شود عاشق در برابر ديدار معشوق خود جان نسپارد، آن هم معشوقى بىنظير در كمال و جمال.
اگر ز كوى تو بويى به من رساند باد
به مژده، جانِ جهان را به باد خواهم داد
فَاجْعَلْنا مِمَّنْ اعَذْتَهُ مِنْ هَجْرِكَ وَقِلاكَ، وَ بَوَّأْتَهُ مَقْعَدَ الصّدْقِ فى جِوارِكَ.
(پس ما را از آنانى قرار ده كه از فراق و هجران [و يا شدّت خشمت] در پناه خود گرفته، و در جوار خود در مقام صدق و حقيقت جاى دادى.).
معبودا! تردّد و توجّهام به آثار و مظاهر، موجب دورى ديدارت گرديده، پس با بندگيى كه مرا به تو واصل سازد، تصميمم را بر خود متمركز گردان.
بار الها! [پس از آنكه مرا به مشاهده انوارت مفتخر نمودى، باز] امر فرمودى تا به سوى آثار و مظاهرت بازگشت نموده [و به آنها توجّه داشته باشم]، پس مرا همراه، با پوششى از [مشاهده] انوار خود، و هدايتى كه بصيرت و روشنايى دلم بدان.
بفكن بر صف رندان نظرى بهتر از اين
بر در ميكده ميكن گذرى بهتر از اين
دل بدان رود گرامى چه كنم گر ندهم
مادرِ دهر ندارد پسرى بهتر از اين
ناصحم گفت: كه جز غم چه هنر دارد عشق
گفتم: اى خواجه غافل! هنرى بهتر از اين؟