روز قیامت
هنگامى كه روح از بدن آدمى كاملاً جدا شد، همان طور كه در روز قيامت كوهها به زمين صاف و هموار تبديل مى گردند زمين بدن نيز از اعتدال مزاج و صحّت قوا خالى شده، صاف و يكسان مى گردد.
هنگامى كه روح از بدن آدمى كاملاً جدا شد، همان طور كه در روز قيامت كوهها به زمين صاف و هموار تبديل مى گردند زمين بدن نيز از اعتدال مزاج و صحّت قوا خالى شده، صاف و يكسان مى گردد.
همه احوال و تغييراتى كه انسان در هنگام جان كندن و جداشدن روح از بدن خود مى بيند، در روز قيامت جهان نيز چنين حالت و دگرگونى دارد. روزى كه آسمان شكافته مى شود و آفتاب و ستارگان تيره مى گردند، آب درياها جارى مى گردد و كوهها پاره پاره مى شوند. و همه به مقتضاى ذات خود فانى و نابود مى گردند.
چون در روز قيامت به حكم ﴿اذا زلزلت الارض زلزالها﴾ زمين به حركت در مى آيد، تن آدمى نيز به مانند زمين در هنگام مردن به سبب علاقه و وابستگى به امور مادّى و جسمانى كه اثر آن غفلت و فراموشى از حقّ مى باشد به لرزه و اضطراب مى افتد.
آنکه از دوزخ گريزان بود و بهشت را جويان بود و طالب رضای رحمان بود و سخن اوست که بر شما باد که از دنيا احتراز کنيد که به من درست چنين رسيده است که روز قيامت بنده ای را که دنيا را عظيم داشته بود به پای کنند بر سر جمع ، پس منادی کنند که بنگريد که اين بنده ای است که آنچه حق تعالی آن را حقير داشته است و آنچه خدای دشمن داشته او دوست و عزيز داشته است و انچه خدای انداخته است او برگرفته .
به دل علاقه نداریم تا به جان چه رسد
گذشته ایم ز خود تا به دیگران چه رسد
فقیر را ز غنی کاهش است قسمت و بس
ز آشنایی گوهر به ریسمان چه رسد؟
روزى بىرنج جو و بىحساب
كز بهشتت آورد جبريل سيب
بلكه رزقى از خداوند بهشت
بىصداعِ باغبان بىرنجِ كِشت
برکه پر آب ارسوزان شود
چشمه خوناب گرسوزان شود
ناله شبگیر پرسوزان شود
لاله پردرد ارسوزان شود
برسریر نیزه گر سوزان شود
شامگه غریبان گر سوزان شود
در دل عشقی بر آرد سوز جان
بر شرار نورفشان از سوز جان
بر ره مهر و صفا برسوز جان
می دمد شوق بقا از سوز جان
می رسد نورحق سوزجان
گل شکفته از محبت سوز جان
آرمیده بردلستان سوزجان
«فائق»«زهراحق بین»
هر نور در سلسله انوارْ قاهر بر انوار مادون، و مقهور نور مافوق خود است؛ همچنين هر نورى نسبت به انوار مافوق داراى حيثيت فقرى، و نسبت به انوار مادون خود داراى حيثيت استغنايى مىباشد. حبّ نيز يكى ديگر از عواملى است كه در پىريزى عالم ملكوت، نقش اساسى دارد. انوار در سلسله طولى، نسبت به يكديگر حبّ دارند. امّا، حبِّ علّت به معلول با حبِّ معلول به علّت متفاوت است. حبِّ مافوق به مادون مستلزمعزّت، و حبِّ مادون به مافوق مستلزم ذلّت است.
عالَمِ «بَرزخیات یا عالَم مُلک و جسم» که همان عالَم اجسام اعم از اجسام فلکی از قبیل کواکب و عناصر است که بسیاری از فیلسوفان از این عالَم به «عالَم طبیعت» یاد کردهاند.
معرفت نفس طريق معرف رب است كه از سيد انبياء و هم از سيد اوصياء صلوات الله عليهما مأثور است( من عرف نفسه فقد عرف ربه ) هركس در خويشتن بينديشد و در خلقت خود تفكر و تأمل كند دريابد كه اين شخص محيرالعقول , واجب بالغير است . بلكه خود و جميع سلسله موجودات را محتاج به حقيقتى بيند كه طرف و سر سلسله همه است , و جز او همه ربط محض به اويند . و چون معلول هر چه دارد پرتوى از علت است , تمام اشياء را مرائى جمال حق بيند . و چون معلول به علتش قائم است علت با معلول معيت دارد , نه معيت مادى و اقتران صورى , بلكه معيت قيومى كه اضافه اشراقى علت به ماسواها است . و چون در سلسله موجودات اول علت است و با همه و در همه اول اوست پس اول علت ديده مى شود سپس معلول .
اول ذات انسانى از دو گوهر ساخته شده است: يكى نورانى كه نفس است، و ديگر ظلمانى كه جسد است. نفس زنده، دانا، كارگر و فرارو است؛ و جسد مرده، نادان، و فروياز است.
نفس انسانى در درك مطالب حق و حقايق اشياء چون آينهاى است كه در برابر صور معلومات قرار گرفته است و علت ديده نشدن صورت در آينه پنج چيز است:
۱- آينه هنوز بصورت كامل خود در نيامده باشد، مثلا موادى كه با آن آينه توان ساخت فراهم شده ولى هنوز آينه ساخته نشده است.
۲- گو اينكه آينه ساخته شده ولى چركين و زنگزده و غبار گرفته است.
۳- آينه را به جهتى كه صورت مورد نظر آنجاست نگرفتهايم، مثلا شىء مورد نظر پشت آينه قرار دارد.
۴- ميان آينه و آن شىء چيزى- مثلا پردهاى- حايل است.
۵- اصولا جهتى را كه شىء مورد توجه در آن سوست نمىدانيم تا آينه را بدانسو قرار دهيم.
هدف از ذكر شناخت حق است و آگاهى بر حقيقت نفس و عيبهاى آن وآفتهاى اعمال و آنچه كه موجب فسادشان شود. و همچنين شناخت الهامات حق و چگونگى جلب آنهاست، و كيفيت كوتاهى بندگان در ستايش و رضا به قضا و قدرش؛ و شناخت پستى دنيا و عيبها و گذرانى و فناى آن و كوتاهى عمرش؛ و همچنين توجه به سنگينى امر آخرت و ترسهاى آن و درجات نفوس بعد از مرگ و احوال آن.
«از نشانههاى عقل تهى شدن از خانهى غرور است و بازگشت به خانهى جاودانگى و شادى، و توشهگيرى براى ساكن شدن در قبر و آمادگى براى روز قيامت».
الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انالله و انا اليه راجعون را شيوه خود ساخت تا از فوائد( : اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمة و اولئك هم المهتدون) مستفيد شد . بديهى است كه همواره آدمى در معرض حوادث , و هميشه قفاى مرگ و اجل در قفاى اوست .
قلبى كه جامع همه اسماء حسنى و مظهر جميع صفات عليا است آن قلب انسان كامل است كه به اقتضاى ذاتى و تكوينى هر اسمى باذن الله تعالى اسمى و رسمى و حكم و اثرى دارد و لغت شناسان و زبان دانان وى را به اسامى مختلف خوانند : من جمله جبرئيلش مى گويند كه از عالم حقائق و دقائق خبر مى دهد .
بالاترين و تمامترين لذتها شناخت حق و نظر به وجه كريم اوست، چون لذت تابع ادراك امر لذيذ است و با كم و زيادى آن بيشوكم مىشود، همچنان كه ادراك نيز با اختلاف مدركات اختلاف پيدا مىكند.
دوستا! دانسته باش كه چون خداوند آسمانها و زمين و ستارگان و خلايق را آفريد و افلاك را به چرخش افكنده نظام بخشيد، كمال نعمت و تماميّت احسان او مقتضى گشت تا گروهى از بندگان را برگزيند و آنان را پاكيزه نموده، قربشان بخشد؛ با آنان مناجات كند و نهفتههاى علم و اسرار غيب خود را بر آنان آشكار سازد. آنگاه آنان را بسوى بندگان خود فرستاد تا مردمان را بسوى او خوانند و از اسرار نهفتهشان آگاه گردانند، مگر از خواب نادانى بيدار شوند و چرت غفلت از سرشان بپرد و به زندگى عالمانه جان گيرند و چون نيكبختان بزيند و در خانهى جاودان به كمال وجود رسند.
«اموات» و «حيات»، بلكه فعليات را، چه كمالات اولى و چه ثوانى، از صقع حق ببين، نه مفصول و فقرائى بسته به او، نه اغنيا. و به تحقيق بگو: او هست. و مبين بلند و پست، بلكه استيفاء حساب موادّ و هيولاى مجسّمه را بكن، و ببين كه فعليّت امتداد و فعليّت قوّه هم، ظلّ نور حق است.
هر دیده که او عطای حق دیده بود
سر تا قدمش ز نورحق دیده بود
زنهار تو دید هر کسی دیده مخوان
آن دیده بود که حق در او دیده بود
در آن موضع كه نور حق دليل است
چه جاى گفتگوى جبرئيل است
فرشته گر چه دارد قرب درگاه
نگنجد در مقام لى مع الله
مه و خورشيد و استاره بر اين گردون گردانند
به حكم حجت قاطع براه عاشقى پويا
زذره تا مجره از رقيقت تا حقيقت را
بيابى راكع و ساجد بحمد و مدح حق گويا
دو عالم يك مصلى هست و دائم در صلاتستند
همه اشباح در اينجا همه ارواح در آنجا
آيات قرآن براى ذات حق تعالى واژه نور را برگزيده كه از روى اطمينان مى توان گفت: از آيه نور: (الله نور السموات و الارض) وى در پرتو اين نگرش همه هستى را جان گرفته از فروغ نور حق مى داند و زنجيره هستى را مراتب نورالانوار ياد مى كند و نور بالاترين رمزى است كه وى از آن بهره گرفته است.
هرچه امروز حاصل ما نیست
طلب آن مکن که فردا نیست
گر در اینجا ندیده ای او را
رؤیت او تو را در اینجا نیست
حق به حق بین که ما چنین دیدیم
دیده ای کان ندید بینا نیست
وانکه حق را به خویشتن بیند
دیده اش بر کمال گویا نیست
هر که گوید که حق به خود بیند
این سعادت ورا مهیا نیست
گر چه آبند قطره و دریا
قطره در وصف همچو دریا نیست
هر که از آفتاب نور الله
دل و جانش منور است چو ماه
در پی سیم و زر کجا پوید
روشنایی ز نورحق جوید
حرص و دل هر دو در یکی سینه
روی زنگی ست پیش آیینه
بیا که نور سماوات خاک را آراست
شکوفه نور حقست و درخت چون مشکات
جهان پر از خضر سبزپوش دانی چیست
که جوش کرد ز خاک و درخت آب حیات
ز لامکان برسیدست حور سوی ملک
ز بیجهت برسیدست خلد سوی جهات
طیور نعره ارنی همیزنند چرا
که طور یافت ربیع و کلیم جان میقات
به باغ آی و قیامت ببین و حشر عیان
که رعد نفخه صور آمد و نشور موات
اذان فاخته دیدیم و قامت اشجار
خموش کن که سخن شرط نیست وقت صلات
سرودِ خیلِ ملایک، به کاخ هفت طبق
بشارت زهق الباطل است و جاء الحق
حدیث "اشرقت الارض" حکم انشا یافت
به نصّ محکمِ قرآنِ صادقِ اصدق
شد آفتاب جهانتابِ نورِ حق، تابان
دلیل ماخلق الله گشت و ما یخلق
شهنشهی ز حجابات غیب شد به شهود
که گشت نور وی از نور ذات حق مشتق
به حکم اوست زمین و زمان و کون و مکان
به امر اوست همه ماسوای او مطلق
ولیّ مطلق حق، قطب عالم ایجاد
کز انبیاء اولوالعزم برد گوی سبق
امین حق، به تمام تصرّفات اولی
معین دین، به تمام تبدّلات احق
فرید نقطه توحید منحصر در فرد
که شد ز مصدر جودش وجودها مشتق
به فجر نیمه شعبان چو صبح صادق تافت
در افق عالم نور الهدی، جمال الحق
مهی که عیسی گردون نشین ز عشق رخش
فراز چرخ چهارم، چو شمس زد بیدق
شهنشهی که کمین چاکرش زند ز شرف
به فرق قبه دیهیم خسروان ابلق
چو تافت نور جمالش در آن همایون فجر
تمام گشت بر اطباق خلق، نعمتِ حق
تجلّی ازلی شد که وصف آن نتوان
اگر شود طبقات فلک، تمام ورق
به حیرتم که چنان نور کبریا گنجید
گه تجلیش اندر قماط استبرق
به راه گم شدگان، کشتی نجات رسید
که تا کنند تمسّک بدان مهین زورق
رسید آن که ز سهمش گرفت شرع، رواج
رسید آن که ز تیغش گرفت دین، رونق
رسید تا کند از شرک، پاک عالم را
کند اعادی دین را به مشرکین ملحق
امام قائم موعود مهدی ابن حسن
اگر نور ظهور او نباشد
تو در ظلمت سرا، پنهان بمانى
انسان منتظر بايد به گونه اى بزيد كه اگر ظهور و قيام مهدى(ع) را در حيات خويش درك نكند باز در آن سهيم باشد و اين در گرو آن است كه از نظر فكر و عمل در صفِ حق جويان و باطل ستيزان روزگار خويش باشد و سلوك اجتماعى اش در جهت زمينه سازى و آمادگى هر چه بيشتر خود و جامعه براى پذيرش اين قيام باشد.چنين انسانى همواره جهادى بزرگ را فرا روى خود مى نگرد و آزمون پايدارى به دين و عقيده را كه لازمه اين جهاد است در سراسر دوران زندگى به اجرا در مى آورد و پيوسته با آزمونهاى كوچك تر ميزان موفقيّت و شايستگى خود را در آن آزمون بزرگ مى افزايد.