
مرثیه
بسته بودم بهوای گل روی تو دلم
لیک صیاد اجل حرکت متعجل کرد
بین علی را ز غمت ناله نماید چه هزار
دارد افسوس که این سرو قدت در گل کرد
روز شب میزنم از درد فراقت فریاد
چه کنم نقش تو در خانه دل منزل کرد
روزگاری بتو دل بستگیم زهرا بود
کی شود حب تو یکباره برون از دل کرد
کی کمانم تو روی زیر گل ای ماه عذار
عجب از کید فلک نقش عمل زایل کرد
مرثیه
دو زانو در بغل گریان بود با قلب بشکسته
غریبی حسین بیند ز دیده عنبر افشانست
سهیل امشب میا بیرون حسین حالی دیگر دارد
برای وقعه فردا عجب شور و شرر دارد
ز داغ نوجوانانش بدل صد نیشتر دارد
برای قتل یارانش غمین دل شاه خوبان است
سهیل امشب میا بیرون که امشب زاده زهرا
الی صبح رازها دارد حضور خالق یکتا
ز نظمت عاصیا خون شد دل صدیقه کبری
تمنایت دم آخر از آن شاه شهیدان است
مرثیه
هرکه به دردی به غمی شد دچار
گوید اگر یک صد و سی و سه بار
ای علم افراشته در عالمین
اکشف یا کاشف کرب الحسین
از کرم و لطف جوابش دهی
تشنه اگر آمده آبش دهی
مرثیه
سهیل امشب میا بیرون شب قتل جوانان است
حسین تا صبحگه از این غم پریشانحال و گریانست
سهیل امشب میا بیرون بود لیلا پریشان دل
ز داغ نوجوانان اکبر بود کارش بسی مشکل
کند درد دلش امشب ز دیدار علی حاصل
الی تا صبح از این غم ز مژگان اشکریزان است
سهیل امشب میا بیرون که نجمه مادر قاسم
ز هجر نوجوانان خود نموده عالمی بر هم
کند بو سنبل مویش فکنده یکجهان در غم
ز آه آتشین او فلک از غصه گریان است
مرثیه
سهیل امشب میا بیرون الی صبح مادر اصغر
سر گهواره اصغر زند بر سینه و بر سر
برای آن سهیل خود شرر زد مستی داور
زند بوسه گلوی وی الی تا صبح گریان است
سهیل امشب میا بیرون که کلثوم بغم فرسا
برای حضرت عباس نموده دیدگان دریا
زند بوسه دو بازویش فکنده یک جهان غوغا
ز ماه عارضش تا صبح پریشان حال و نالانست
سهیل امشب میا بیرون که زینب با دل خسته
برای خسرو خوبان دل از این دهر بر بسته
مرثیه
گر سرم بود بریده ز قفا شمر لعین
برد انگشت مرا بجدل از بهر نگین
بهر یک بند عذاری بنمودی تو کمین
تا کنی قطع دو دستان من ای بد اختر
ساربان من پسر فاطمه ام ای کافر
مرثیه
شهید کربلا در تسلی زینب
به گریه گفت که دختر امیر عرب
جهان نکرده وفایی به مادر و پدرم
مگر ز جدا گرم تو من عزیزترم؟
تمام ساغر صهبای مرگ نوشیدند
ز هر دیده حق بین خویش پوشیدند
مرثیه
خیزای جان برادر تو علی را بردار
یاریم ساز در این معرکه شیرشکار
چکنم یک تنه با این پس کفر شعار
دیده کن بازنگردر کف عدوانم اخی
ای ابوالفضل ایا ماه درخشانم اخی
مرثیه
میزنم شانه سرت را من ایا بدرمیر
بعد از شانه بدستم بنمایم زنجیر
قصه ات را کنم بر دل زارم تقریر
تا قیامت نرود از دلبربا زینب
مو پریشان زینب
مرثیه
چسان بدست عدو مضطر شدند
ز بیکسی هرکدام فسرده خاطرشدند
بریسمان ستم بسته سراسر شدند
ببین بحال دل زینب گریان تو
مرثیه
خبرنداری پدر چسان که زاری کنان
نشسته پهلوی تو زغم بود مو کنان
زدیده افشان کند ژاله برخ هرزمان
نظر نما یکدمی حال اسیران تو
مرثیه
عجب فلک شعبده نموده با تو برادر
کشاند از مکه ات الی بدین سو برادر
چنان بکام تو زد زمانه وارو برادر
بسوخت از داغ تو سراسرم برادر
خیز نگر چشم ترم برادر
مرثیه
چسان بدست عدو مضطر شدند
ز بیکسی هرکدام فسرده خاطرشدند
بریسمان ستم بسته سراسر شدند
ببین بحال دل زینب گریان تو
مرثیه
بگوبادصبابرخاصی آل عباامشب
سلامی نزد او از مسلم بی اخی امشب
پیام من رسان و شرح حال کوفیان برگو
که این امت شکستند شیشه عهد و وفا امشب
همین مردم که بوسیدند اول دست مسلم را
نمایند سنگ باران ازسرهر بام ها امشب
چگویم ازغریبی رفت طفلان و شدم تنها
به خود نامم ویا برکودکان بینواامشب
چه سازم بارهانیمه شب زارو سرگردان
نهم سربرسردیوارها من آشنا امشب
صبا برگوحسین راالامان زین خلق بی ایمان
گرفتارم بدام کوفیان بی حیا امشب
میا درکوفه ای جان پسرعم هرچه می توانی
که دارم یک دلی پرخون از این قوم دغا امشب
اگرآئی بکوفه اکبر از لیلاجداگردد
منم از طفلهای خویشتن گشته جدا امشب
مرثیه
خیز ای میر علمدار نگر خوارشدم
بیتاب درکف قوم ستمکار گرفتارشدم
بیکس و یار در این دشت ستم زار شدم
سیل خون ریزد هر لحظه ز مژگانم اخی
ای ابوالفضل ایا ماه درخشانم اخی
مرثیه
گشته سیراب دد و دام و حوش صحرا
لیک اطفال من از سوز عطش در غوغا
درچه آئین بود این رسم ایا شوم دغا
مهمان تشنه کشند در لب آب دریا
مرثیه
نه عرب باشی من هم که قریشی نسبم
بود جد من احمد نه من آخر عربم
آب مهریه زهرا ز چه من تشنه لبم
قطره آب رسان بر لبم ای بی پروا
مرثیه
خواستم من تا ترا بینم بغربت مبتلا
راس تو درنوک نی عریان تنت در کربلا
اهل بیت تو اسیر کوفیان بی حیا
واقعا این سر که باشد زینب افسر یا حسین
شمس خاور یا حسین
مرثیه
غم مخور در روز محشر شافع عصیان توئی
شاهد بزم ازل سر دفترداران امکان توئی
هم بهشت و دوزخ و هم کفر و هم ایمان توئی
عاصیت را کن نظر ای شاه بی سر یاحسین
شمس خاور یا حسین
مرثیه
شنیده اید حسین چون ز اسب در غلطید
ندیده اید که زینب چسان ز خیمه دوید
شنیده اید حسین چون بخاک تیره فتاد
ندیده اید که زینب جامه درید
شنیده اید حسین خنجرش به خنجر داد
ندیده اید که زینب دلش ز غصه تپید
شنیده اید که حسین سر بنوک نیزه نهاد
ندیده اید که زینب به پای نیزه دوید
شنیده اید که شد پیکر حسین عریان
ندیده اید که زینب چو ابر مینالید
شنیده اید تنش پاره پاره شد از کین
ندیده اید که زینب چه طعنه ها بشنید
شنیده اید حسین تشنه لب شده است شهید
ندیده اید که زینب دل از جهان ببرید
شنیده اید که آتش زدند خیمه حسین
ندیده اید که زینب در آن زمان چه کشید
شنیده اید که از ترس کودکان حسین
در آن زمین بلاخیز روی خار دوید
شنیده اید چه ظلمی باهل بیت رسول
رسید از ستم کینه ها قوم عنید
شنیده اید از آنروز زان ومظالم ها
کنند مردم لعنت یزید و آل یزید
مرثیه
خواهم این موی سرت شانه نمایم زار
بویم درد دلم خالی و گریم بسیار
از جفای فلک و کینه دوران زینب
مو پریشان زینب
مرثیه
رهبر عالم امام الساجدین
کنز علم اولین و آخرین
حجت بر حق علی بن الحسین
بوالحسن سجاد زینالعابدین
بر قضا و قدر فرمانروا
خادم درگاه او روحالامین
گردش افلاک او را محور است
حکمران بر آسمان و بر زمین
صورتش مرآت ذات بیمثال
رأفت و حلمش چو ختم المرسلین
ناامید هرگز نرفت از درگهش
دست حاجت از یسار و از یمین
مرثیه
آب بندند دراول رخ طفلان حسین
سوزد آفاق از آن دیده گریان حسین
ز آه طفلان حسین و دل بریان حسین
تیره گردد همه عالم وامکان زینب
مرثیه
نه من ای ناکس ملعون پسر پیغمبرم
باشم انسان بنمودند تنم را بی سر
پاره شدپیکرم از ضربت تیغ و خنجر
دیگر از کشته چه خواهی تو ایا کمتر
ساربان من پسر فاطمه ام ای کافر
مرثیه
گر سرم بود بریده ز قفا شمر لعین
برد انگشت مرا بجدل از بهر نگین
بهر یک بند عذاری بنمودی تو کمین
تا کنی قطع دو دستان من ای بد اختر
ساربان من پسر فاطمه ام ای کافر
مرثیه
فلک کردی خراب از کید توعالم پریشان شد
گرفتی تنگ ره را آنچنان بر سبط پیغمبر
که عرش اعظم از تدبیر تو چون بید لرزان شد
شدی بر کام پورزاده سفیانی بی دین
ولی حق ز جورت روز و شب در آه و افغان شد
نمودی تیره بر چشم حسین این صبح صادق را
بسان طاهر بشکسته پر افتان و خیزان شد
تمام وحشی و طیر هر یک بسامانش سری دارند
مگر فرزند زهرا ای فلک بی سر و سامان شد
کشانی که حسین را در حریم خواص ربانی
به قصد قتل شد جمعی روان با تیغ بران شد
برای طوف حج چون شد روان آن آیه رحمت
ز نیرنگ فلک غافل چه آن سلطان خوبان شد
سپس دید آنکه خونش اندر آن وادی همی ریزد
روان گردید ز آن وادی ز دیده اشک ریزان شد
عجب از گردش ایام و چرخ واژگون سیرت
چه ظلمی ز اشقیا بر آل پیغمبر نمایان شد
کسی کو بود صاحب خانه گوش ای دوستان دارید
برونش کرد کافر دو سمت دشت و هامونش
ز کینه قوم دون نگذاشتند آن شاه دلخون را
کند اعمال حج اتمام قلب وی هراسان شد
برون شد از مقام قرب تو در هشت ذیحجه
بسوی نینوا با جمله اعوان و یاران شد
مرثیه
شهید کربلا در تسلی زینب
به گریه گفت که دختر امیر عرب
جهان نکرده وفایی به مادر و پدرم
مگر ز جدا گرم تو من عزیزترم؟
تمام ساغر صهبای مرگ نوشیدند
ز هر دیده حق بین خویش پوشیدند
مرثیه
ز جای خیز و نظر کن بچشمهای ترم
شکست مرگ تو ای نوجوان ز غم کمرم
شکفته زخم تنت همچو غنچه در گلزار
گل همیشه بهارم سری ز خاک بر آر
ز تیشه که بیفتاده سرو قامت تو
ز ضربتی که دو شق گشته فرق انور تو
گشای چشم و ببین دیده های گریانم
ز فرقت تو برون رفت روح از جانم
کدام ظالم بی دین ز تیشه بیداد
فکند قامت سروت چو شاخه شمشاد
ستاره سحر من غروب کردی زود
هنوز رفت غروب تو ای ستاره نبود