فلک

تميز ميان فلك رياضى و فلك مجسم چون تميز ميان ايام ماه نجومى يعنى ماه اصطلاحى وسطى معمول در جداول ازياج , و عدد ايام ماه حقيقى خارجى از هلال تا هلال است كه عدد ماه وسطى در جداول زيجات هميشه ثابت است , اما عدد ماه هلالى گاهى سلخ دارد يعنى سى روز است كه ماه كامل است , و گاهى سلخ ندارد يعنى بيست و نه روز است كه ماه ناقص است . و ممكن است كه ماه هلالى واقعى تا چهار ماه متوالى سى روز آيد و تا سه ماه متوالى بيست و نه روز .

فلک

ده دايره كه بر فلك اثبات كرده اند

من با تو گويم ار بودت ذوق استماع

اول معدل است و سپس منطقة است

وميل نصف النهار و مار باقطاب و ارتفاع

وسط السماء رؤيت و پس اول السموت

عرض و افق كه مختلف آمد بهر بقاع

فلک

در مورد فلک اولا معتقد بودند که افلاک جسم هستند و ثانیا شکل هر فلکی را از لوازم همان فلک می‌دانستند . در اجسام مادون‌ فلک مثل آب و هوا و انسان ، شکل هر کدام را لازمه وجودی آن نمی دانستند و لیکن در مورد فلک معتقد بودند که شکل در فلک غیر قابل تغییر و عوض‌ شدن است و محال است که شکل فلک دچار تغییر و کون و فساد شود .

فلک

گر عاقل و عالمی به عشق ابله شو

ور ماه فلک توئی چو خاک ره شو

با نیک و بد و پیر و جوان همره شو

فرزین و پیاده باش آنگه شه شو

فلک

هر فلكى را عقلى و نفسى و جسمى باشد و فلك اوّل را عرش گويند و فلك اطلس را فلك الافلاك و جسم كلّى گويند و فلك دوم را كرسى گويند و فلك البروج و فلك ثوابت نيز گويند و فلك ديگر- كه در زير اوست-، فلك زُحل گويند و فلك ديگر را مشترى و فلك ديگر را فلك شمس و فلك ديگر را فلك زهره و فلك ديگر را فلك عطارد و فلك ديگر را فلك قمر و فلك قمر را عقل فعّال گويند و نفس او را واجب الصور.

فلک

ای گوهر کانِ فضل و دریای علوم

وز رای تو دُرِّ دُرجِ گردون منظوم

بر هفت فلک ندید و در هشت بهشت

نُه چرخ، چو تو، پیشروِ ده معصوم

فلک

آنچه من بينم اگر خلق جهان ديدى يقين‌

روز و شب همچون فلك سرگشته و جوياستى‌

زاهد امروز ار بديدى چشم پر آشوب دوست‌

كى ورا پژمردگى وعده فرداستى‌

هر كه او مجروح تير غمزه جانان نشد

كافر اصليست گر شيخ است و گر مولاستى‌

فلک

مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو

يادم از كشته خويش آمد و هنگامِ درو

فلک

چون طبع خرد غباری از من گیرد

دانسته، فلک شماری از من گیرد

گر فضل و هنر کناری از من گیرد

ایام چه اعتباری از من گیرد

فلک

هفت سالار، کندرین فلکند

همه گرد آمدند در دو و داه

فلک

تا این فلک آینه‌گون بر کار است

اندریم عشق موج خون در کار است

روزی آید برون و روزی ناید

اما شب و روز اندرون در کار است

فلک

بر فلکش ره نبود ماند بر آن کوه قاف

با تو چه گویم که تو در غم نان مانده‌ای

پشت خمی همچو لام تنگ دلی همچو کاف

هین بزن ای فتنه جو بر سر سنگ آن سبو

فلک

گر سر چرخ است پر از طوق اوست

ور دل خاك است پر از شوق اوست
دور جهان است به فرمان او

خنگ فلك غاشيه گردان او
كشمكش هر چه درو زندگيست

پيش خداوندى او بندگيست
با جبروتش كه دو عالم كم است

اول ما و آخر ما يكدم است

فلک

فریاد ز دست فلک آینه گون

کز جور و جفای او جگر دارم خون

روزی به هزار غم به شب می‌آرم

تا خود فلک از پرده‌چه آرد بیرون

فلک

جبریل به پرِّ جان ما پرّیدست

کیست آن که نه از جهانِ ما پرّیدست

طاوسِ فلک، که مرغ یک دانهٔ‌ ماست

او نیز ز آشیانِ ما پرّیدست

فلک

گردنده فلک دلیر و دیر است که هست

غرنده بسان شیر و دیر است که هست

یاران همه رفتند و نشد دیر تهی

ما نیز رویم دیر و دیر است که هست

فلک

صورت‌گر فطرت ننگارد چو تویی

دوران فلک برون نیارد چو تویی

هرچند همه جهان تو داری لیکن

ای صدر جهان جهان ندارد چو تویی

فلک

غم گرد دل پر هنران می‌گردد

شادی همه بر بی‌خبران می‌گردد

زنهار! که قطب فلک دایره‌وار

در دیدهٔ صاحب‌نظران می‌گردد

فلک

ماهی، که بسوخت زهره چنگش بر سر

بگریست فلک با دل تنگش بر سر

مویی که ز دست شانه در هم رفتی

گردون به غلط نهاد سنگش بر سر

فلک

در غور فلک تعبیه ای ساخت چو ابر

بر هر شخ و که به حمله بر تاخت چو ابر

در چنگ چو آتشی سرافراخت چو ابر

هر کوه که بود پاک بگداخت چو ابر

فلک

مائیم که نه سوخته و نه خامیم

نه صاف چشیده و نه دُرد آشامیم

گرچه چو فلک ز عشق بیآرامیم

صد سال به تک دویده در یک گامیم

فلک

آن را که فلک به دوستی بردارد

جا در همه دل، چو مهر دلبر دارد

سرور شود آن کس که گزینندش خلق

آری گل چیده، جای بر سر دارد

فلک

نور فلکست این تن خاکی ما

رشک ملک آمدست چالاکی ما

که رشک برد فرشته از پاکی ما

که بگریزد دیو ز بیباکی ما

فلک

ای ماه برآمدی و تابان گشتی

گرد فلک خویش خرامان گشتی

چون دانستی برابر جان گشتی

ناگاه فروشدی پنهان گشتی

فلک

کس را چه خبر که عالم بالا چیست

یا آن طرف نه فلک مینا چیست

گوهر که صدف زاد و صدف پروردش

کی داند، کی، حقیقت دریا چیست

فلک

در اين هجرت اگر ادراك موت است‌

چه خوفى چون بقا هست و نه فوتست‌

چو شد تا دولت موت تو حاضر

خدا اجر تو گردد اى مهاجر

بميراند راهش تا زنده باشى‌

چو خورشيد فلك تابنده باشى‌

فلک

غریبی بس مرا دلگیر دارد

فلک بر گردنم زنجیر دارد

فلک از گردنم زنجیر بردار

که غربت خاک دامنگیر دارد

فلک

چون بار فلک بست به افسون ما را

وز خانه خود کشید بیرون ما را

از بس که بلا نمود گردون ما را

چون شیر دهانیست پر از خون ما را

فلک

سرگشتهٔ تست، نُه فلک، میدانی

گرد در تو گشته به سرگردانی

تو خورشیدی ولی میان جانی

خورشید که دیدهست بدین پنهانی

فلک

مانند لاله، سوخته نانی است روزیم

آن هم فلک به خون جگر می‌دهد مرا