مجنون روزى سگى بديد اندر دشت‌

نانش مى‌داد و گرد او بر مى‌گشت‌

گفتم مجنون دوستى و سگ ز كجا

گفتا كه شبى به كوى ليلى بگذشت‌

رَأى المَجنُونُ فى البَيدَاء كَلباً

فَمَدَّ لَهُ منَ الاحسَان ذَيلا

فَلَامُوهُ عَلَى مَا كَان منهُ‌

فَقَالَ رَأَيتُهُ فى بَاب لَيلى‌.

مجنون سگى را در بيابان ديد و به احسان و نوازش وى پرداخت. وقتى سرزنشش كردند و به او گفتند چرا به اين سگ علاقه مى‌ورزى؟ گفت چون او را در كوى ليلى ديده‌ام!